تبليغاتX
دژمستان


دژمستان

زندگی ومرگ درگفت و نوشت بزرگان


(تقدیم به استاد سیادت عزیز)


چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟

در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
 چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
 تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
 در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
 در این درشتنک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدئای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
 چه دارها که از تو گذشت سربلند
 زهی سکوه فامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
 کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
 رو نهی بدان فراز
 چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
 که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

                                               زندگی - هوشنگ ابتهاج


نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

حاصل عمر

بسکه جفا ز خار و گل دید در دل رمیده ام
همچو نسیم ازین چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام
تا به کنار بودیم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام
یا ز ره  وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام


                                                            رهی معیری
نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

 

آشفته ترین خیال ها در سر ماست

                 امید رخ تو سال ها در سر ماست

هرچند خیال دیدنت هست محال

                هرثانیه این محال ها درسر ماست

                                                     "دژم"

نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

۱

زندگی نامه ی شقایق چیست ؟
رایت خون به دوش وقت سحر
نغمه ای عاشقانه بر لب باد
زندگی را سپرده در ره عشق
 به کف باد و هرچه باداباد

۲

آه ای شقایقان بهاران من
 یاران من
 از خاک و خاره خون شما را
 حتی
طوفان نوح نیز نیارد سترد
زانک
هر لحظه گسترانگی اش بیش می شود
 آن گونه ای که باران
 هر چند تندتر
شاداب و سرخ گونه تر از پیش می شود
۳

ای زندگان خوب پس از مرگ
خونینه جامه های پریشان برگ برگ
در بارش تگرگ
آنان که جان تان را
از نور و
 شور و
 پویش و
 رویش سرشته اند
تاریخ سرافراز شمایان
 به هر بهار
 در گردش طبیعت
 تکرار می شود
 زیرا که سرگذشت شما را
به کوه و دشت
 بر برگ گل
 به خون شقایق
نوشته اند

  

   مجموعه «ازبودن وسرودن» دی ماه ۱۳۵۶-تهران - شفیعی کدکنی



 

نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

 

  سحردودست  دعا وهزارسوگند است       بــــــــیا که منتظران توآرزومنــــد است

سپند چشم زاشک شبانه روشن   بود        کـدام آب شناسـی رفـیق اســـــپند است؟

به بوستان محبّت که باغبان می گفت        نجستم آنکه زخصلت به دوست مانند است

چه دوستی که نشانی نداده ای ،حتّی       نیامدیّ و نگویی فـــــراق  تا چــــند است

تو پای ما  بگشا ازچه می کنی  زنجیر        که بی قرار دلم مسـتحقّ این بنـــــــد است

تنت درست خدایا سرت سلامت باد       دگر سخن به جزین ازتو با خداوند  است؟

دل شکستهء مارا چه کس دهد پیوند        مگرظهورتو «مهــــدی»  امیـد پیوند  است

ز ناله ها وغم دل مگر شوم دلــــشاد       به صدق گفته«چراغی»همیشه خرسنداست

                                                                                     م.رضاچراغی «پریشان»

                                                                                 تلخیص.ازمجموعهءنسیم آشنا

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

 

مرگ ناخدا

با آنها که از مرگ نهراسیدند
شنیدم که کشتی به دریای ژرف
چو آزرده از خشم توفان شود،
چو بر چهر دریای نیلوفری
شکن ها و چین ها نمایان شود،
براید ز هر سوی موجی چو کوه
که شاید به کشتی شکست آورد،
گشاید ز هر گوشه گرداب کام
که شاید شکاری به دست آورد.
بپیچد چو زرینه مار آذرخش
دمی روشنایی زند آب را.
خروشنده تندر بدزدد ز بیم
ز دل ها توان و زتن تاب را.
ز دل برکشد هر کسی ناله یی،
براید ز هر گوشه فریادها،
بیامیزد اندر دل تیره شب
به فریادها ناله ی بادها...
پس آنگاه کوشش کند ناخدای
که بر خستگان ناخدایی کند:
به دریا نهد زورق و ساز و برگ
کسان را بدان رهنمایی کند...
چو آسوده شد زانچه بایست کرد،
به بالای کشتی رَوَد مردْوار-
بر آن سینه ی قهرمان دلیر
نشانهای مردانگی، استوار
فروغی در آن دیده ی دلپذیر،
سرودی به لبهای پر شور او...
دمی این چنین چون بر او بگذرد،
دل ژرف دریا شود گور او!
چو فردا به بام سپهر بلند
شود مهر، چون گوی زر، تابنک،
نویسد به پهنای دریا به زر
که: «دریا دلان را ز مردن چه باک؟...»
چنین است ایین مردانگی
که تا بود، این بود و جز این نبود
ز من برچنان قهرمانان سپاس!
ز من بر چنان ناخدایان درود!

چلچراغ     1335-۱336   من و دیگران

نوشته شده در ساعت توسط دژم| |


    محمود طیب

شاعر يهو تمام زمين را کنار زد

خاتونِ شعرهاي خودش را به دار زد !

شاعر يهو هوا به سرش زد جنون گرفت

وحشي شد و هوار کشيد و هوار زد !

بي وزن شد- شکست فرامين شعر را

شاعر به بامِ شعرِ خودش رفت وجار زد!

با واژه هاي گنگ تر از خود رديف شد

چنگي به جبرِ قافيه بر «زلف يار» زد!

شاعر يهو ميان غزل ماند و غرق شد

... شاعر به آب قافيه ها بي گدار زد!

                              محمود طیب - ۸۴

نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

 

درحاشیه مرگ

در حاشیه ی مرگ
 چشمان ستاره های نوسال
 می رفتند
 در گوشت ماه
خون مثل برج هایی از چرم
 پرچم شده بود
 مثل شکل چهار
یارن جلوتر همه ترسیده بودند ، ولی با ما
 از ترس سخن نمی کردند
 در هرم روان ریگ
 با عشق به ریگ
 با حالت دسته های گندم می رفتیم
 و ساعت همواره
فردا و سه دقیقه بود
 در حاشیه ی مرگ
شلاق گونه های خورشید
 و ماه
 تنها شده بود

                                یدالله رویایی ـ دلتنگی ها

نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

سنگ مرگ درمحک مثنوی

شكرالله پورالخاص نوكنده‌اي(استاديار گروه زبان ادبيات فارسي دانشگاه محقق اردبيلي) چكيده مرگ رويدادي حقيقي است كه دير يا زود به سراغ هر كسي مي آيد و از آن گريز و گزيري نيست. اما آنچه كه آدمي را نگران و مضطرب مي‌سازد سرنوشت او پس از مرگ است. در طول حيات بشري اين مسئله ذهن همه انديشمندان و روشنفكران و عارفان را به خود جلب كرده و هر يك به فراخور معرفت، نظرات خويش را بيان نموده‌اند.
باقی مقاله در باقی ماجرا


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط دژم| |

خواهر ندار و خواهر دارا

مشتی گلین خانم

يكي بود يكي نبود، غير خدا هيچ‌كس نبود. دو تا خواهر بودند يكيش دارا بود، يكيش ندار. خونه‌هاي اين‌ها روبه روي همديگه بود. اين زنِ نداره آبستن هم بود. اون دارائه اولاد نداشت. دارائه روز نون خونگي مي‌پخت، اين نداره گرسنه هم بود، بوي نون خونگي به دماغش خود، گفت‌: «پاشم به بهانه آتيش برم خونه خواهر، شايد يه خورده نون به من بده.» رفت به بهانه آتيش، خواهره گفت‌: «برو پاي تنور وردار برو!» اين آمد، نون بهش تعارف نكرد، گفت‌: «خوب خواهر نبود پاي نون.» ساعتي گذشت دوباره رفت، بازم خواهره نون به اين تعارف نكرد. اين عصري كه نونشون تمام شد، اين بار به بهونه آتيش رفت، گفت‌: «شايد حالا آخر نونشون يه دونه نون به من بده.» آمد، خواهره گفت‌: «ديگه چه مي‌خواي؟» گفت‌: «آتيش مي‌خوام.» گفت‌: «برو، تو تنور هرچه آتيش مي‌خواي وردار و برو. ترو خدا اينقدر نيا و برو.» اين وقتي آمد سر تنور، ديد يه دونه توتك افتاده تو تنور، نونوا يادش رفته ورداره. دست كرد تو تنور، اون توتكو ورداره، اين همچي توتكو درآورد، يه وقت خواهر سر رسيد تو مطبخ. اين توتكو زير بغلش قايم كرد. خواهر گفت‌: «اون چي بود زير بغلت قايم كردي؟» گفت‌: «هيچي من اينجا سر تنورم، چه چيو قايم بكنم؟» گفت‌: «خودم ديدم زير بغلت چپوندي.» اونوقت رفت جلو، توتكو از زير بغلش كشيد بيرون، گفت‌: «خوب معلوم  شد، تو از نونم نمي‌گذري، چه برسه از چيزهاي ديگه.»

برگرفته از قصه‌هاي گلين خانم – گردآوري ل.پ. الول ساتن – نشر مركز

ادامه را در باقی ماجرا بخوان !!!!
 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط دژم| |


Design By : Night Skin